حرف های ساده دل من
حرف دل
غریب است دوست داشتن. وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش میگیریم هرچه اوعاشقتر، ما سرخوشتر هرچه او دل نازکتر، ما بی رحم تر . تقصیراز ما نیست ؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو لبهام عشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو لبها عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون تن تو گرمی آفتاب، توی چله تابستون لمس تو زیبایی، یک شب رویائیه حس به تو رسیدن، معکوس تنهائیه دلگیرم از نفسهات، بخند و آرومم کن منو به جرم قلبم، برون یا محکومم کن عشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو لبهام عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون تن تو گرمی آفتاب، توی چله تابستون نقش تو زیبائیه یک شب آفتابیه تورو نفس کشیدن، انکار بی تابیه مثل خورشید در برم، تنم رو شعله ور کن رویای هر شبم رو با یک بوسه معتبر کن عشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبهام مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو لبهام عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون تن تو گرمی آفتاب، توی چله تابستون تن تو ادامه جاده خورشیده، چشمتو روتن لحظه پاشیده تا تو با منی نگاهم مثله یک رویاست با تو موندنی شدن چقده زیباست عشق تو توی وجودم ،عشق تو گرمی شبها مثل یک راز نگفته ، شعله میکشه رو لبهام عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون تن تو گرمی آفتاب، توی چله تابستون عشق تو خون تو رگهام، حس این چشمای گریون تن تو گرمی آفتاب، توی چله تابستون نسیمم دوستت دارم
درس ايثار و خلوص و بندگي
روزه ، زنجير هوا گسستن است
ديو و بت هاي درون بشكستن است
ماه در خودنگري و خودكاوشي
لب فرو بستن ، نگفتن ، خاموشي
درك مسكين از دل و جان كردن است
زندگي همچون فقيران كردن است
قهرمان صحنه تقوا شدن
همچو ماهي زنده دريا شدن
ماه ميهمان وضيافت برخدا
جام بخشش ، ماه سرشار ازعطا
روزه ، پرواز و عروجي ديگر است
**** در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست زندگي آب رواني است روان ميگذرد.......... آنچه تقدير من و توست همان می گذرد دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم... کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را... ميتوان ازنگاهش خواند... اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد... ودل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده
ماه فروماند از جمال محمد عشق محمد بس است و آل محمد
ماه فروماند از جمال محمد
سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست
در نظر قدر با کمال محمد
وعدهی دیدار هر کسی به قیامت
لیلهی اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی
آمده مجموع در ظلال محمد
عرصهی گیتی مجال همت او نیست
روز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس
بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتباد
نور نتابد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند
پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش
خواب نمیگیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی
| Design By : Night Melody |

